دخترک صبح اول وقت رفت به بقالی محل…
سه چهار نفر بیشتر اونجا در صف نبودن… دخترک بی خبر از همه جا پشت سر آخرین نفر ایستاد، بدون این که بپرسه آخرین نفر کیه!! آخه معمولا مادرش می رفت توی این طور صفها… حالا که مریض شده بود، اون اومده بود که برای مامانش شیر بگیره!
یک ساعت گذشت…
شیر اومد… ولی صف نگو… بازار شام… سرو تهش معلوم نبود!!
.
.
- خانوم کجا؟
- من اول صبح نوبت گرفته بودم رفتم خونه یه سر بزنم برگردم.
- خب، برو!
.
.
- هی خانوم کجا میری؟ صف از این طرفه!
- می دونم، من نوبت دارم...
(صدایی از اعماق شلوغی:) آره... بیا فلانی (به دلایل هیثیتی از بردن نام اشخاص خودداری می شود!) نوبتت اینجاست!
(جمعیت خطاب به صدا:) ای بابا خانوم... شما الان دو نفر رو اینجا راه دادی!
(صدا:) ای بابا... من که گفتم... برای پنج نفر نوبت گرفتم!!
(جمعیت:) خب، پس هنوز دو نفر دیگه مونده؟!!!
(صدا:) آره، معلوم نیست... شاید هم نیومدن...
(جمعیت:) !!!!! عجب!!!!!
.
.
- آقا کجا می رین؟ آخر صف این جاست!
- من یه دونه می خوام... پام هم درد می کنه... نمی تونم وایسم... اگه اجازه بدین من برم جلو... یه دونه بیشتر نمی خوام!!
- آقا... ما هم یه دونه می خوایم... یه دونه یه دونه تموم می شه دیگه!!
(جمعیت:) اشکال نداره… بذارین… این آقا نمی تونه وایسه بذارین بره جلو…
- باشه… اگه همه موافقن… (به این می گن دموکراسی!!)
.
.
- شما هم نوبت دارین… ها؟ آهای… کجا می ری؟… اصلا انگار نه انگار!!
(خطاب به مغازه دار:) آقای فروشنده، شما نباید خارج از صف جنس بفروشین!
-آخه من که نمی تونم مبصر هم بشم بیام صف رو درست کنم… منم می خوام هم شما کارتون زود تر راه بیفته هم خودم…
-خب، شما اگه به نوبت بفروشین همه به صف می شن…
- من چه می دونم کی توی صفه کی نیست! شما باید خودتون منظم وایسید که اگه کسی خارج از نوبت اومد من بفهمم!
- خب، ما بهت می گیم… اینی که الان رفت بی نوبت اومده بود جلو!
(همونی که جمعیت گفتند بی نوبت بوده:) بابا من دو ساعته اینجا وایسادم… مگه نه آقا پسر… من جلوی شما نبودم؟
(آقا پسر:) چرا… ایشون اینجا بودن!!!
.
.
دخترک همراه جمعیت می رفت جلو… دیگه خسته شده بود… اما خوشحال بود که بالاخره نوبت اون هم می رسه و شیر هنوز تموم نشده!!
تا اینکه… رسید به در مغازه…
- شما نوبتت کجاست دختر خانوم؟
- من؟ همینجا!
- کجا؟ پشت سر کی هستی؟
- خب… من که اومدم این خانوم آخرین نفر بود…
(اون خانوم:) نه… پشت سر من این خانومه…
(دخترک در دلش: چقدر شبیه هم هستن… خواهرن؟ یا مادر و دخترن؟!!!)
(دخترک بیرون دلش :) من که اومدم ایشون آخرین نفر بود!
(ایشون/ یا همون خانوم در حال گرفتن شیر و خارج شدن: ) این خانوم نوبت گذاشته بود بعد از من…
- خب، من بعد از ایشون می گیرم…
(یکی دیگه:) بعد از ایشون منم!
(یکی دیگه:) بعدش هم منم!
.
دخترک یک لحظه هاج و واج ماند به فکر کردن… دید… بعله… از صف افتاده بیرون…
ولی با این حال رفت تو... آخه توی صف بود...
(صدا ها:) بیا برو ته صف دختر خانوم... آقای فروشنده این خارج از صف اومده... من اصلا این دختره رو توی صف ندیدم... و ... و ... و ...
حالا دیگه رو در روی مغازه دار بود.
- آقا، دو تا شیر بدین...
(مغازه دار:) می خوای زرنگی کنی؟!!
دخترک یک لحظه بهت زده فروشنده را نگاه کرد... بغض که گلویش را گرفت، رویش را آنطرف کرد و از مغازه بیرون رفت...
نتیجه اخلاقی:
1 - بابا، تو رو خدا بیاین یه بدعتی بذاریم، دست از این نوبت گرفتن ها برداریم... هر کس شیر و نون و آش و ... هر چی می خواد خودش بیاد وایسه توی صف بگیره بره... آخه این دیگه چه صیغه ایه؟ زنبیل می ذاریم و نخ می بندیم و ... طرف صبح از نماز بر می گشته... داشته از در مغازه رد می شده... نه مغازه بازه و نه صفی... حالا یه نشون هم می ذاره یا نمی ذاره... می ره دم ظهر میاد می گه من اولین نفر بودم... این که نشد... اصلا قانونش اینطوری نیست... اصلا قانون پیچیده ای نیست: هر کسی اومد شخصا توی صف ایستاد، حق دارد. هر کس در صف نایستاد هیچ حقی ندارد. به همین سادگی!
2- اینطوری حق هیچ کس ضایع نمی شه!! نه کوچولو ها نه بزرگتر ها!
3- دیگه بعضی ها شاهکارند... پنج تا پنج تا نوبت می گیرند!!!
4- برای بیماران و پا دردی ها حتما جای ارفاغ (دیکته اش درسته؟) هست... مگه ندیدین؟ با رای "آری" اکثریت رفت جلو!
5- جون من دموکراسی رو حال کردین؟!!
6- یک خواهش دیگه... بابا یک صف ببندین... صف به معنی یک خط صاف... اگه جا نبود می تونه مارپیچ هم باشه، ولی هنوز خطه... نه یک توده... یا دایره یا هر شکل هندسی و غیر هندسی دیگه!!
7- بازم اگه چیزی یادم اومد می گم.
8- شما هم اگه چیزی یادتون اومد بگید. مرسی.