بهانه

   

هدف از خلقت يا کودکی که زياد می فهميد!!

 

سلام

نه… نزنین… اجازه بدین متهم حرفش رو بزنه!!

م م م م م م …..

...

ام م م م م م م م م م م م م م …..

...

به قول اینایی که می خوان بگن زبان بلدن:

آآآآآآآااام م م م م م م …..

...

نه…

حرفی ندارم... می تونین بزنین!!

 

فقط…

سرم شلوغه… همین!

 

و

الان هم با یه مساله ای رو برو شدم که مخم داره سوت می کشه!!!

چرا؟

بذارید بگم:

این سوالو که زیاد شنیدیم هممون:

هدف خدا از آفرینش انسان چیست؟

خب… البته با این سوال بیشتر در مواقع خاص برخورد می کنیم:

1- سر کلاس دینی، توی کتابهای دینی، و… احیانا سر امتحان دینی

2- در مواجهه با یک شکستی که در زندگی می خوریم از جمله شکست عاطفی، درسی، کاری و غیره

3- کمی که بزرگتر می شیم بسته به این که چه کاره باشی: در ترجمه آثار دینی… پای منبر… سر کلاس درس (اگه معلم شدی! که باز با شماره 1 در تسلسل قرار می گیره!

4-هنگام از دست دادن عزیزی (شاید!)

...

 

ولی همه این ها از یک سن خاصی شروع می شه!

ولی چند روز پیش دوستم این سوالو از دهان فرزندش که تازه 7 سالش شده شنیده!!!

انگیزه خدا از این که ما آدمها رو درست کرد چی بود؟!!

آخه…

 آخه آدم چی بگه به این بچه؟!

من که تا 5 دقیقه موندم فقط این فکر چطور به ذهن بچه ای که هیچ کدوم از شرایط بالا شاملش نمی شه خطور کرده! تنها دانشش از خدا شاید اینه که یه کسیه که آدمو ساخته… همین!! نه توی مجلس و پای منبر رفته، نه دینی قرآن خونده، نه هیچکدوم دیگه!! خانواده چندان مذهبی هم نداره!!

فقط در یک روز نه چندان آفتابی وقتی رفته بوده یک تی شرت ورزشی با پول تو جیبی خودش که جمع کرده بوده بخره به این فکر افتاده!!

این بچه زود بزرگ شده؟ خیلی می فهمه؟ این سوال ربطی به خرید تی شرت یا پول تو جیبی داره؟ جوابشو چی بدیم؟ (اینو کسی می گه که خودش هنوز جواب دندون گیری واسه این سوال پیدا نکرده!)

خب... مخم حق داره سوت بکشه! نداره؟!!


نوشته ی پرند در ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ در جمعه ٢٥ آبان ،۱۳۸٦

و اما...

پس از کلی بررسی و تفحص و تامل (که هنوز هم ادامه دارد!) در مورد سوال قبلی ام به نتایج ضد و نقیضی رسیدم. اگر می خواستم جدال افکارم را بنویسم آش شوله قلمکاری می شد. ولی ساده تر که نگاه کردم و با توجه به جوابهای دوستان گلم، به این اصول  ساده تر رسیدم.

اول: کلا زندگی یک انتخاب است. چه خوب و چه بد!

مثال: اگر من تصمیم بگیرم از فلان خیابان بروم هیچ کس... حتی خدا... نمی تواند مجبورم کند که از خیابان بغلی اش بروم، مگر این که باز خودم بخواهم!!!

با توجه به سخن دوست خوبم محمد:" سازش هم نوعی اراده هست مگه نه؟؟؟"

دوم: هر انتخابی بهایی دارد!

ادامه مثال قبلی: بهای وارد فلان کوچه شدن: 1- وارد یک کوچه شدن یعنی وارد بقیه کوچه ها نشدن! 2-آمادگی برای اتفاقاتی که ممکنه در آن کوچه بیافتد!(چون از سر کوچه نمی شه فهمید چی تویش میگذره... تا نری داخل نمی فهمی!) 3- قبول مسوولیت در قبال وارد کوچه شدن و در نتیجه راهکار پیدا کردن برای هر مشکل احتمالی!! (یعنی اگه چاله چوله داشت، یا دزد داشت یا سرازیری بود یا سر بالایی... یا اینکه بن بست بود و خواستی اصلا بر گردی که در این صورت زمان و انرژی از دست رفته هم جزو بهای این انتخاب می شود. 4- نتیجه شماره 3 انتخابهای بعدی می شود که باز آنها هم همه این خصوصیات را دارد!!

با توجه به سخن یکی از اساتید سابقم: برای کوبیدن میخ در دیوار وسایل زیر لازم است: یک عدد میخ، یک عدد دیوار، یک یا دو بازوی توانا (در حدی که به طور فیزیکی نیروی وارده از جانب دست از نیروی مخالف که استقامت دیوار می باشد بیشتر باشد!)، یک فقره چکش (یا هر وسیله دیگر اعم از سنگ، آجر، لنگه کفش... یا مانند برخی از موقعیت های اغراق آمیز (از جمله فیلمهای کارتونی! یا همان پویانمایی!) خود مشت!!!) و شاید هم بسته به استقامت دیوار چند قطره ای هم عرق ریخته شود...!!

سوم: هر انتخابی نتیجه ای دارد! چه خوب و چه بد!

مثال: کافیست به زندگی خود و اطرافیان نگاهکی بیندازیم! در زندگی معمولا نتیجه ها از خود انتخاب واضح ترند!! حداقل نتیجه هر انتخاب: تجربه است! خوب یا بد!

چهارم: در کنار همه اینها به قول سهراب: زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است!

این همه تقریبا غیر ارادی اتفاق میافته... یعنی در واقع تجربه شخصی من هم می گه که هر وقت سعی کردم به زور چیزی را عوض کنم نشده!!(این همون دلیلی است که به فرضیه انتخاب شک کرده بودم!!) ولی در کل هر چه نگاه می کنم می بینم که هر جا که الان هستم و هر کاری تا به حال کرده ام و هر کاری که نکرده ام، همه و همه نتیجه یک انتخاب آگاهانه یا نا خود آگاه بوده!!

این جمع بندی من بوده... البته تا به حال... ولی هنوز نهضت ادامه دارد!! باز هم باید سیمهایم کوک باشه برای هر چیز تازه ای که بشنوم و یا ببینم!

از طرفی سخن دوست خوبم کامران:" همون فرضيه ولش کن هر چه پيش ايد خوش ايد درستتره..." جلب توجه می کنه... راست میگی! این طوری انگار بهتر هم هست... چقدر بیکارم زندگی رو هی میپیچونم، نه؟!!!

     پای استدلالیان چوبین بود          پای چوبین سخت بی تمکین بود


نوشته ی پرند در ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٦

اراده يا تقدير!!

این روزها بسیار می شنویم که سرنوشت انسان دست خودش است و ... نیروی اراده حتی سرنوشت را هم عوض می کند... و احساسات مثبت نتیجه اندیشه مثبت است و ... کلا جانبداری از توانمندی انسان در انتخاب و تعیین سرنوشت خود مد روز شده!!  که من اسمشو گذاشتم نظریه انتخاب!! خب... خب... البته من هم ترجیح می دهم این را باور داشته باشم... یعنی تا حالا هم  همینطور بوده... یعنی من از طرفداران پرو پا قرص لوییز هی و دیل کارنگی و آنتونی رابینز و همه اینها بوده ام!!! ولی یک موضوعی هست. پیشتر ها می گفتند که 70 در صد از اتفاقات زندگی از دست آدم خارج است. پس ما نمی توانیم برای همه چیز خودمان را مسوول بدانیم!!! تازه یک عقیده دیگه هست که می گه اصلا همه این ها برنامه ریزی شده است، نوشته شده!!! خب...بالاخره کدام درسته؟!!

 البته انگار هر چه سن آدم بالا تر می رود بیشتر تمایل به قبول این نظریه دوم پیدا می کند: نظریه سازش!!! تسلیم در برابر سرنوشت!!

حالا حرف من اینه، چطوری می توان این دو را با هم جمع زد؟!!!

این فرضیه دوم رد شده یا اولی زیاد پایه و اساس نداره؟!! یا چیزی بین این دو تاست؟ جریان چیه؟ کمک!!!


نوشته ی پرند در ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ در چهارشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٦

کتابخانه

از وقتی که یادم میاید عاشق کتاب و کتاب خواندن بودم. اگر دنیا را آب می برد مرا کتاب می برد! مثل داستان اون فیلمی که آنزمانها در برنامه کودک دیده بودم و اسمش یادم نیست... فقط صحنه هایی از فیلم یادم هست که مادر پسرکی که فقط سرش در کتاب بود او را برای کار برد به یک نان فروشی... داستان در یکی از روستا های اروپایی و به احتمال زیاد فرانسه یا سوییس و آنطرفها اتفاق میافتاد... به هر حال پسرک قصه ما بعد از خارج شدن صاحب مغازه، شروع به کتاب خواندن کرد و طبق معمول در کتاب غرق شد... و این حواس پرتی بهانه ای شد برای بروبچه های دهکده که بیایند و هر چه نان شیرمال در مغازه بود یواشکی ببرند... و باعث اخراج پسرک بینوا شوند...

 

فکرش را که می کنم همیشه به بهانه ای پاتوقمان کتابخانه بود... پیشترها: برای تهیه کاغذ دیواری در دبستان...  سرود دوران راهنمایی... تزیین بروشور ها و اعلامیه روی برد های دبیرستان با خط و نقاشی زیبایمان!! (به به! چه هنرمند بودم و خودم خبر نداشتم!!) و اینترنت در سالهای دانشگاه! ولی باز به تبع رسم و رسوم کتابخانه و همچنین ذوق فردی خودمان در هر برهه از تحصیل کتابهایی هم مطالعه می کردیم که از غافله عقب نباشیم.  مثلا در دبستان هر گونه کتاب که می شد ازش سوال در بیاورند!! آخه اسممون همیشه در لیست مسابقه کتابخوانی بود!!! در دوره راهنمایی افتادیم روی غلتک شعر و موسیقی و حافظ و سهراب و ... در دبیرستان مثلا عقلمون یکمی رسید و رفتیم سراغ تاریخ ایران باستان و فردوسی و ... کتابهای مربوط به خدا و کاینات و ... روانشناسی و ...  گهگاه رمانی و ... خلاصه آش شوله قلمکاری بود!! اواخرش هم که برای خالی نبودن عریضه عضو کتابخانه های مرغدانی واری شدیم که پر بود از مستاصل هایی که شب و روز برای کنکور زجه می زدند و ... در کتابخانه مخصوصا : با رفقای قدیم و جدید گپ می زدند!! دیگه کار به جایی رسید که من یکی، از کتابخانه رفتن منصرف شده و به کنج عزلتی در خانه پناه بردم و حداقل چند ماهی بکوب خواندم تا زهر هروکر های کتابخانه ای از بدنم به در بیاید!!

 

از کتابخانه دانشگاه بیشتر درس خواندن یادمه... و خود کارت کتابخانه ام!!! آخه طفلک همیشه ته کوله ام حیران و سرگردان بود. و از بس صدمه دیده بود، رویم نمی شد به کسی نشانش بدهم؛ الا مسوول کتابخانه... چون فکر می کرد کتابخوان حرفه ای هستم!! البته تا حدودی بودم... ولی کارتم دیگه از حد و حدود خودم هم خارج شده بود!! یادم میاید که روزی برای شرکت در کلاس یکی از اساتید، رفتیم دانشگاه علامه... برای ورود به محوطه دانشگاه کارت دانشجوییم همراهم نبود... گفتم: آقا! ما دیگه تابلوست که دانشجوییم دیگه! آخه کی این روزا با این تیپ میاد بیرون؟!! طرف خندید و گفت: خب، هیچی همراهت نداری؟ کارتی... کارت کتابخونه ای!!! گفتم: دارم! مطمئنی با کارت کتابخونه حل میشه؟ چون من این کارت رو به هر کسی نشون نمی دم مگر این که مجبور باشم!!! در همان حال کارت رو در آوردم!!! طرف یه لحظه به تیپ من که اصلا نمی اومد بچه کر و کثیفی باشم نگاه کرد و گفت: موش جویدتش؟!! گفتم: ... (چی بگم؟!! شرمنده شدم!) یه چیزی تو همین مایه ها!!

 

نتیجه اخلاقی:

اول اینکه کتابخونه بعضی وقتها جای همه چیز هست غیر از کتاب خوندن!

دوم این که یادتون باشه، در هر محیطی تیپ مناسب با اون محیط رو بزنین که توی دردسر نیفتین.

سوم این که آن چیز که خار آید...... یک روز به کار آید!

چهارم این که در هر چیزی بیش از حد غرق نشین که از اطرافتون غافل بشین و نفهمین از کجا خوردین!! (مخصوصا وقتی دارین نون شیرمال می فروشین!)

پنجم: البته بر همه کس واضح و مبرهن است که کتاب بهترین دوست انسان می باشد و کتابخوانی از ستوده ترین .... (بقیه اش را همه بهتر از من بلدن دیگه! اصلا یه چیزی: هر کی تونست این جمله رو کامل کنه!! )


نوشته ی پرند در ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ در پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦

صف!!!

دخترک صبح اول وقت رفت به بقالی محل…

سه چهار نفر بیشتر اونجا در صف نبودن… دخترک بی خبر از همه جا پشت سر آخرین نفر ایستاد، بدون این که بپرسه آخرین نفر کیه!! آخه معمولا مادرش می رفت توی این طور صفها… حالا که مریض شده بود، اون اومده بود که برای مامانش شیر بگیره!

یک ساعت گذشت…

شیر اومد… ولی صف نگو… بازار شام… سرو تهش معلوم نبود!!

.

.

- خانوم کجا؟

- من اول صبح نوبت گرفته بودم رفتم خونه یه سر بزنم برگردم.

- خب، برو!

.

.

- هی خانوم کجا میری؟ صف از این طرفه!

- می دونم، من نوبت دارم...

(صدایی از اعماق شلوغی:) آره... بیا فلانی (به دلایل هیثیتی از بردن نام اشخاص خودداری می شود!) نوبتت اینجاست!

(جمعیت خطاب به صدا:) ای بابا خانوم... شما الان دو نفر رو اینجا راه دادی!

(صدا:) ای بابا... من که گفتم... برای پنج نفر نوبت گرفتم!!

(جمعیت:) خب، پس هنوز دو نفر دیگه مونده؟!!!

(صدا:) آره، معلوم نیست... شاید هم نیومدن...

(جمعیت:) !!!!! عجب!!!!!

.

.

- آقا کجا می رین؟ آخر صف این جاست!

- من یه دونه می خوام... پام هم درد می کنه... نمی تونم وایسم... اگه اجازه بدین من برم جلو... یه دونه بیشتر نمی خوام!!

- آقا... ما هم یه دونه می خوایم... یه دونه یه دونه تموم می شه دیگه!!

(جمعیت:) اشکال نداره… بذارین… این آقا نمی تونه وایسه بذارین بره جلو…

- باشه… اگه همه موافقن… (به این می گن دموکراسی!!)

.

.

- شما هم نوبت دارین… ها؟ آهای… کجا می ری؟… اصلا انگار نه انگار!!

(خطاب به مغازه دار:) آقای فروشنده، شما نباید خارج از صف جنس بفروشین!

-آخه من که نمی تونم مبصر هم بشم بیام صف رو درست کنم… منم می خوام هم شما کارتون زود تر راه بیفته هم خودم…

-خب، شما اگه به نوبت بفروشین همه به صف می شن…

- من چه می دونم کی توی صفه کی نیست! شما باید خودتون منظم وایسید که اگه کسی خارج از نوبت اومد من بفهمم!

- خب، ما بهت می گیم… اینی که الان رفت بی نوبت اومده بود جلو!

(همونی که جمعیت گفتند بی نوبت بوده:) بابا من دو ساعته اینجا وایسادم… مگه نه آقا پسر… من جلوی شما نبودم؟

(آقا پسر:) چرا… ایشون اینجا بودن!!!

.

.

دخترک همراه جمعیت می رفت جلو… دیگه خسته شده بود… اما خوشحال بود که بالاخره نوبت اون هم می رسه و شیر هنوز تموم نشده!!

تا اینکه… رسید به در مغازه…

- شما نوبتت کجاست دختر خانوم؟

- من؟ همینجا!

- کجا؟ پشت سر کی هستی؟

- خب… من که اومدم این خانوم آخرین نفر بود…

(اون خانوم:) نه… پشت سر من این خانومه…

(دخترک در دلش: چقدر شبیه هم هستن… خواهرن؟ یا مادر و دخترن؟!!!)

(دخترک بیرون دلش :) من که اومدم ایشون آخرین نفر بود!

(ایشون/ یا همون خانوم در حال گرفتن شیر و خارج شدن: ) این خانوم نوبت گذاشته بود بعد از من…

- خب، من بعد از ایشون می گیرم…

(یکی دیگه:) بعد از ایشون منم!

(یکی دیگه:) بعدش هم منم!

.

دخترک یک لحظه هاج و واج ماند به فکر کردن… دید… بعله… از صف افتاده بیرون…

ولی با این حال رفت تو... آخه توی صف بود...

(صدا ها:) بیا برو ته صف دختر خانوم... آقای فروشنده این خارج از صف اومده... من اصلا این دختره رو توی صف ندیدم... و ... و ... و ...

حالا دیگه رو در روی مغازه دار بود.

- آقا، دو تا شیر بدین...

(مغازه دار:) می خوای زرنگی کنی؟!!

دخترک یک لحظه بهت زده فروشنده را نگاه کرد... بغض که گلویش را گرفت، رویش را آنطرف کرد و از مغازه بیرون رفت...

 

نتیجه اخلاقی:

1 - بابا، تو رو خدا بیاین یه بدعتی بذاریم، دست از این نوبت گرفتن ها برداریم... هر کس شیر و نون و آش و ... هر چی می خواد خودش بیاد وایسه توی صف بگیره بره... آخه این دیگه چه صیغه ایه؟ زنبیل  می ذاریم و نخ می بندیم و ... طرف صبح از نماز بر می گشته... داشته از در مغازه رد می شده... نه مغازه بازه و نه صفی... حالا یه نشون هم می ذاره یا نمی ذاره... می ره دم ظهر میاد می گه من اولین نفر بودم... این که نشد... اصلا قانونش اینطوری نیست... اصلا قانون پیچیده ای نیست: هر کسی اومد شخصا توی صف ایستاد، حق دارد. هر کس در صف نایستاد هیچ حقی ندارد. به همین سادگی!

2- اینطوری حق هیچ کس ضایع نمی شه!! نه کوچولو ها نه بزرگتر ها!

3- دیگه بعضی ها شاهکارند... پنج تا پنج تا نوبت می گیرند!!!

4- برای بیماران و پا دردی ها حتما جای ارفاغ (دیکته اش درسته؟) هست... مگه ندیدین؟ با رای "آری" اکثریت رفت جلو!

5- جون من دموکراسی رو حال کردین؟!!

6- یک خواهش دیگه... بابا یک صف ببندین... صف به معنی یک خط صاف... اگه جا نبود می تونه مارپیچ هم باشه، ولی هنوز خطه... نه یک توده... یا دایره یا هر شکل هندسی و غیر هندسی دیگه!!

7- بازم اگه چیزی یادم اومد می گم.

8- شما هم اگه چیزی یادتون اومد بگید. مرسی.

نوشته ی پرند در ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ در چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦

عادی بهتر از عالی!!

قصد داشتم سال جدید را با یک موضوع خیلی عالی و با ارزش یا حداقل بسیار جالب شروع کنم. ولی دنیاست دیگه، سر ناسازگاری گذاشته بود!!! از طرفی ما در به در به دنبال این موضوع عالی بودیم و  این موضوع عالی در به در از ذهن ما فراری!!! و از طرف دیگه مشغله زیاد فرصت نمی داد درست و حسابی دنبالش بگردیم... تا این که...

دیشب، در یک فیلم خیلی عادی (و نه عالی!!) و یک شخص خیلی عادی (شاید هم زیر خط عادی!!) جمله های خیلی عادی بیان کرد که به طور غیر عادی  یا بهتره بگم فرای عادی (فارسیزه فوق العاده!) در من اثر کرد!

روی سخن با کسی بود که حس می کرد در گذشته خیلی چیزها داشته که از دست داده و به قولی به هر دری می زد تا عزت از دست رفته اش را باز یابد. گوینده پدر دوست شخص "عزت از دست داده" بود و در حالت عادی اصلا حرف نمی زد. و البته این سخنان الهامی شد برای پسر خودش که سر دو راهی مانده بود...

از داستان که بگذریم، بدم نیامد که سال نو را با این سخنان ساده در ظاهر و حکیمانه در باطن آغاز کنم.

گذشته و آینده اهمیتی نداره... مهم نیست کجا و چطوری و با کی سواری می کنی، مهم اینه که از سواری لذت ببری... تو این طور زندگی کن و سعی کن از زندگی لذت ببری ... کی می دونه؟ جایی میان راه، اون موقعی که اصلا انتظارش رو نداری، بهترین چیزها هم برایت پیش میاید.

و چنین باد...

پ.ن.۱. کسی می دونه چه بلایی سر قالب وبلاگ من اومده؟ اون پرنده آزاد و آسمان نیمه ابریم کو؟!! قاصدکم کجا رفته؟!! کمک...!! اصلا از کی تا حالا اینطوری شده...

پ.ن.۲. البته این هم بد نیست!! همینطوری... بی هیچی!!

پ.ن.۳. (که ادامه همون پ.ن.۱. می باشد!) ولی چی شد که پاک شد!!! تاریخ مصرف داشت؟!! دمو بود؟!!


نوشته ی پرند در ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ در چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦

سپاس

از رای شما بسیار بسیار سپاسگزارم.

ولی نشد دیگه... می دونم... زیبایی ظاهری مهم نیست و... زیبایی باطن... انسانیت... ادمی را آدمیت لازم است و ... از این حرفها...

ولی بعضی از شما سوال رو متوجه نشدین. منظورم دقیقا از لحاظ ظاهری بود! زیبایی ظاهری!! زیبایی هنری!! حالا کدام زیبا ترند؟!

تبریک

 چون ممکنه دیگه وقت نکنم بیام آپ کنم تا سال دیگه!! پیشاپیش سال نو را تبریک می گویم. و آرزوی سلامتی و بهروزی برای همه دوستان دارم.

بهترین:

بهترین چیزی که در مورد عید دوست دارین چیه؟

برای من همیشه دیدو بازدیدش از همه قشنگتر بوده!! البته بعد از لحظه تحویل سال!! اون لحظه رو خیلی دوست دارم!! جالب اینجاست که نمی دونم چطور به این دقت یک لحظه را محاسبه می کنند! تا به حال دقت کردین؟

بدترین:

بد ترین چیز همیشه پیک شادی بوده و هست!!!! پیشتر ها برای خودمون... حالا برای بقیه بچه ها!!! و البته از اون بد تر ... صبح روز چهاردهم!!! که اگه شنبه هم باشه که دیگه نور علی نوره!!!

 یک تصمیم تازه

رسمه که در سال نو هر کس یک تصمیم تازه برای بهتر شدن می گیره!! تصمیم شما چیه؟

توصیه های ایمنی

از پرخوری بپرهیزید!!

حسابی خوش بگذره!!


نوشته ی پرند در ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٥

یک لحظه تامل...

از تغییر دادن عادت صحبت شد، به یاد قانون جدید منع سیگار در کشورهای اروپایی افتادم.

پیش از این سیگار کشیدن در مکانهای عمومی محدود شده بود، ولی از این به بعد به کل ممنوع می شود. خوبه یا بد؟ بستگی داره سیگاری باشی یا نه!!! ولی از لحاظ سلامتی کلی جامعه بسیار بسیار عالی است. چون این محدودیت ها باعث شده که بسیاری از سیگاریها ترک کنند! در واقع از یک دهه پیش به این طرف، تعداد افراد سیگاری به طرز چشمگیری کم شده و مدام کمتر و کمتر می شود!!

در عوض سیل سیگارهای تولید شده کجا سرازیر می شه؟ (بالاخره این کمپانی ها باید ضررشون یک جایی جبران بشه دیگه!!) بله... درست حدس زدید... میاد طرفهای خودمون... و اروپای شرقی... و آسیای شرقی... و ...

خب... بهتر نیست در این مورد کمی بیشتر فکر کنیم؟!!

آهای... با شما هستم... شما که سیگار می کشی... یکم فکر کن...

 

زیبایی...

 

صحبت بالا گرفت. از آدم و حوا شروع شد... تا زوج بودن کائنات و ... محاسن مرد و زن...

در مورد آخر، جمع بندی کلی تقریبا این شد که: برتری مرد به زن ... قدرت و در واقع زور بازوست و برتری زن به مرد همان به قولی مولتی تسک بودن(به کار بردن مغز در انجام چند کار مختلف در آن واحد)

هنوز بر سر همین ها توافق کامل ایجاد نشده بود و بحث ادامه داشت که ناگهان یک سرفصل دیگر باز شد. فردی اعلام کرد که از برتری های زن نسبت به مرد، همانا زیبایی است. یکهو بحث دوباره داغ شد. این بار : از خانمها اصرار که بله، آنها زیباترند... و از آقایون انکار که نخیر، آقایون زیباترند!!

از آنجا که هیچ کس از موضع خودش عقب نشینی نمی کرد، بالاخره، قرار به رای گیری شد... البته از دیگران...

رای شما هم شمرده می شه... پس چرا معطلی؟ یک کلمه... به نظرت کدام زیباترند؟

نوشته ی پرند در ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ در دوشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٥

دعای احمقانه...!!!

همه ما قطعا در یک برهه از زمان آرزویی داشتیم که حالا یا برآورده شده یا نشده! ولی تا به حال شده فکر کنید ببینید که زمانی فلان آرزو را داشتید و ... مثلا با حالا مقایسه کنید و ببینید که بهش رسیدید یا نه!!!

شما فهمیدید من چی گفتم؟ امیدوارم!

امروز قصد داشتم از چیز دیگری غیر از اینی که الان گفتم صحبت کنم. ولی یکی از نظر های قبلی مرا به یاد این موضوع انداخت.

یادم آمد آن زمانها که زیر ۱۴ سال بودم... اصلا دوست نداشتم بزرگ بشم!! (به قول مامان دایی احمد غیر آدمیزاد بودم!) ولی بعد از مدتی... خیلی دلم می خواست بزرگ بشم. نخندینا!! حتی برای مدتی رسما دعا می کردم زودتر بزرگ شم... حداقل ۱۸ سالم بشه!!! آره٬ می دونم... این احمقانه ترین دعای من بود!! چون به محض رسیدن به ۱۸ پشیمان شدم. ولی هر چه دعا کردم که برگردم به همون دوران کودکی!! دیگه برآورده نشد!!

از قدیم گفتند؟ نه... انگار... تازگیها می گویند: حواست باشه چه آرزویی می کنی!!! ( و یا به قول خودمون: کاشکی یه چیز دیگه از خدا خواسته بودم!!)

شما چطور؟ احمقانه ترین یا مسخره ترین دعاتون یادتون هست؟


نوشته ی پرند در ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ در چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥

زبان راز...

برای دیدن کوچولوی دوستم رفته بودم. یکی از آن معدود مواقعی بود که بیدار بود!! ظاهرا به هیچ چیز عکس العمل نشان نمی داد. کوچولوی دیگه ای که ۵ ساله بود و فرزند یکی دیگر از دوستان بود٬ جلو آمد و گفت: چقدر کوچولوه! هیچی نمی گه؟

گفتم: به زبون نوزادی حرف می زنه! تو می تونی به این زبون حرف بزنی؟

کمی فکر کرد و با افسوس گفت: نه.

گفتم: منم یادم نیست٬ تو که باید یادت باشه... آخه کوچولوتر از همه ای. یکم فکر کن!

کمی فکر کرد و شروع کرد به در آوردن صداهایی!!! گفتم: اینطوری بود؟!!

گفت: شاید...

و همه خندیدند!!

ولی نپرسیدم چی گفتی؟ چون کوچولو هم جوابی نداد! شاید نفهمیده! شاید هم چیزی بوده که نخواسته جواب بده!! شاید هم قهر بوده!!!

                          ∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞

پ.ن.۱. ولی چه خوب می شد می تونستیم زیر زبون این کوچولوها رو بکشیم بفهمیم کجا چه خبره!!

پ.ن.۲. اصلا شاید دلیل این که حرف نمی زنند همین باشه!! که همه چیز می دونن ولی اجازه ندارن بگن!!!

پ.ن.۳. ای بابا! نیم وجبی!! چقدر توداره!!

                      کودکی هم دورانی بود ها! یادش بخیر!!


نوشته ی پرند در ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ در دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥